ایران, فدایِ اشک و خنده تو

صبح؛ از امتحان برمی گشتم، موازی دیوارهای آجری ِ زندان شهر با کاج های سربرآورده از داخل محوطه اش. باید آسوده می بودم از امتحاناتی که در شلوغ ترین و غمگین ترین روزهای زندگی ام پشت سر گذاشته بودم. آسوده نبودم غمگین بودم مثل دیوارهای آجری زندان. غمگینم برای خودمان که تنها شریان شادی مان فوتبالی ست که قرار ست یاس هایمان را یک شبه بشوید و ببرد با آبهای گل آلود اهواز و خوزستان!


شب؛ نیمه اول بازی تمام شده, دخترک قصه می خواهد. توی اتاق دخترک, با صدای " توی محوطه جریمه" گزارشکر لبهایم را می گزم. چشمهایم از خواب باز نمی شود و احتمالا" به جای قصه دری وری می گویم.

بعدتر؛ دخترک از خواب انصراف داده من با بوق "دودورو دودودو" می زنم.

نیمه شب؛ صدای هیاهوی خوشحالی از پنجره ها به اتاق سرریز می شود. گلویم از فریاد های خوشحالی درد می کند و می خواهم دست کم تا صبح به جریان شهروند درجه اِنمی شدنمان فکر نکنم!

/ 0 نظر / 38 بازدید