کتاب ِ پاره دخترک را صحافی کردیم و پیاده به سمتِ خانه مادرم برگشتیم. به جای لذت بردن از فرصتِ پیاده روی که بعد از مدتها برای مان پیش آمده بود، در حال ِسخنرانی فلسفی در بابِ نظم و مراقبت از وسایل شخصی برای دخترکِ هفت ساله ام؛ جلوی دربِ یک مرکز توانبخشی دخترک های خوشحال در حالی که با دست های کج به ما لبخند می زندند نطق ام را کور کرد. حتماً باید قدرِ قهقه های شاد دخترکم را بیشتر بدانم و در باب ِسخنوری هایم با دخترکِ هقت ساله تجدید نظر کنم.

پ.ن: سراب تو می بینم تو قلب هر آیینه

/ 0 نظر / 29 بازدید