خسوف بود يا كسوف آن سالها؟

الان كه يك دقيقه از نيمه شب گذشته، سايه زمين تقريباً تمام ماه را پوشانده. درست مثل سايه غم كه دوره اى روزهايم را پوشانده بود. غم، باتلاقي شده بود و هرچه بيشتر دست و پا مى زدم تا شادى را برگردانم، بيشتر فرو مى رفتم. غم را در تقابل شادى قرار دادم، كه اشتباه بود، شادى نبود غم نيست، كنار آمدن با غم است.

من، دوباره با همين چيزهاى ساده و كوچك شاد مى شوم و با غم هايم كنار مى آيم، هرچند گاهى غم ها لج مى كنند و سرِ سازگارى با شادى ندارند؛ درست مثل امشب كه خاطره يادآورى " خسوف يا كسوف" دلم را خالى كرد، از شادى هاىِ پس انداز شده.

/ 0 نظر / 161 بازدید