هر سال، روز آخر سال که از راه می رسد بلوای عجیبی در دلم برپا می شود. این آخرین روز از سال نود هم دارد این تجربه برای سی و خورده این سال باز تکرار می شود...
صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شده ام. سبزه های عدسم که حالا حسابی کپل شده و قد کشیده اند را آب داده ام و رو به نور گذاشته ام. پرده ها را کمی کشیده ام. سفیدی برف روی تمیزی خانه ام را کم کرده. صدای سوتِ کتریِ در حال جوش فضای سرد اتاق را گرم کرده. شعله های آتش اجاق دیواری زبانه می کشند. کسی در طبقه بالا در حمامش آواز می خواند. و من ترانه "برف اومده" را که اغلب برای دخترک می خوانم زیر لب زمزمه می کنم...
کم و کسر وسایل هفت سینم را نوشته ام. نمی دانم(!) هفت سینم را فیروزه ای بچینم یا قرمز و طلایی. شام شب عید را خانه خودمان باشیم یا خانه یکی از مادر ها. ماهی قزل آلا بگیرم یا ماهی سفید. و باز زیر لب زمزمه می کنم "ای کاش همه ندانسته هایم به این راحتی و مثل آب خوردن حل می شد."....
تقویم سال نود را باز می کنم. آخرین صفخه را می آروم. مثل هر سال خاطرات خوبم را مرور می کنم و سعی می کنم خاطرات بدم را با تقویم دور بی اندازم. به اعبارتی شیفت-دلیتشان می کنم...
برای دخترک یک سبزه انداخته ام. پدرش قرار است یک ماهی قرمز هم به نیت او به تنگ بیاندازد. می خواهم کفش و لباس ها نو به تنش کنم. بعد از سی و خورده ای سال که برایم خاطره ساخته اند؛ حالا نوبت من است که برای یک نفر خاطره بسازم...
لیست خریدم را نوشته ام. منتظرم تا آفتاب دست و دلبازی کند و دل یخ ها را آب کند. و من به دل بازار بزنم. اتفاق های بیرونی را(سبز شدن,تازگی و شور هیجان) را به دلم تعمیم دهم. کهنگی ها را دور بریزم و اجازه دهم بهار از دلم عبور کند اما در هر فصلی با من بماند...
پ.ن: شنبه یک خاطره خیلی خوب به همت دو تا عزیز برام ساخته سد..دیدار دو تا از دوستان مجازی ام که حالا یکی از بهترین دوستان واقعی ام شده اند