ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩  کلمات کلیدی: بدون لیبل ، آشپزی های من

یک شاخه از  شمعدانی های صورتی خونه ی مامان اینا را برای تزیین میز عصرانه ام چیده ام، رومیزی کتانی سفید با حاشیه های آبی آسمانی و صورتی را روی میز پهن کرده ام، توت فرنگی ها را روی کیک انگلیسی محبوبم گذاشته ام و چای تازه دم را در فنجان ها ریخته ام. مامان و بابا هم اینجا هستند و دخترک از وجودشان هی ذوق می کند.باتری دوربین را فول شارژ کرده ام تا لحظاتمان را جاودانه کنم. آلرژی تمام فصل همسر به عکس هایم موقع سرو غذا و عصرانه حل نشدنی ست. زوم- فوکوس-حالا شات. "این ینی تو خونه ما سالی یه بار از این اتفاقا میافته"، آقای خونه متلک می پراند و من مثل همیشه که وقتی از عکس گرفتن بی خیال نشده ام، دو شات دیگر می گیرم. 


 
مادر کافی!
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤  کلمات کلیدی: مادرانه هایم

روزهای مادرانه ام نه از آن زمان که دخترک متولد شد، بلکه کمی پیشتر، وقتی سکسکه های جنینی اش نگرانم می کرد، یا وقت هایی که برایش لالایی می خواندم, یا پیشتر از آن وقتی اضطراب پیچش بند ناف دور گردنش را داشتم، یا گاهی که تکان نخوردنش آزرده خاطرم می کرد، یا آن پیشتر ها که با هر نشانه ای نگران سلامتش می شدم و راسته سونوگرافی را می گرفتم، شاید هم قبل تر وقتی بتای خونم روی برگه آزمایش می گفت که من باردارم، و یا نه وقتی آن دو خط بنفش رنگ روی نوار چک ظهور کرد، یا اصلن نه؛ روزهای مادرانه ام از آن لحظه که دلم رضایت دادم آن نطفه بی دفاع را در بطنم بپرورانم آغاز و بهشت را نه زیر پایم بلکه در دلم آفرید.

پ.ن: هدایای غیر منتظره و غیر عادی نخستین روز مادرم، دو روز کمک های غیر نقدی ِ آقای خانه در کارهای منزل، یک یو اس بی فلش از برادر آقای خانه و یک پیام دلچسب از خواهر جانم. ولی انصافن اعتراف می کنم همین فلش یو اس بی (دیتا تراولر) یک هدیه وافعن غافلگیر کننده بود در اولین تجربه از این روز ِ مادرانه ام.

 


 
یک مادرانه
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱  کلمات کلیدی: مادرانه هایم

خب این روزا هیچ چیز به اندازه یادآوری این جمله آرامم نمی کند، «به غریزه ات اعتماد کن، تو مادری و بهترین را می دانی!»


 
آنجا که دلم جا مانده!
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸  کلمات کلیدی: از ماجراهای سفر

 دهان چمدان از جمعه شب که برگشته ام هنوز باز است و کنار اتاق دخترک جا خوش کرده . لباس ها و لوازم دخترک از توی چمدان اند که هی پر و خالی می شوند. با هر بار خالی شدن چمدان دل من پر می شود برای نرفتن و هر بار هم که پر می شود تردید جای یک دلی را می گیرد. حالا من پُر اَم از تردید. یک ور ِ دلم که دلتنگ است و عاشق ماجراجویی و هیجان یک دختر بچه غُرغُرو نشسته و هی خودش را بیخ گوشم می رساند و وزوز می کند: «بریم..یالا بریم..من دوست دارم بریم..دلم تنگ شده...». آن ور ِ دیگر دلم مادری با دغدغه های خاص خودش نشسته که پافشاری می کند برای نرفتن. آرام و صبورانه زمزمه می کند: «فکر رفتن را از سرت بیرون بیانداز..دخترک دلتنگ پدرش می شود. پدر بیشتر...بدون پدر دخترک اذیت می کند و اذیت می شوی..». من اما مانده ام بین کشمکش های یک دختر بچه لجوج و جسور و یک مادر سخت گیر و صبور.

دوشنبه-18/02/91

لباس ها به کمد هایشان انتقال داده شده اند. چمدان قهر کرده و گوشه ای از اتاق کز کرده. من مادر را راضی کرده ام که این بار با دل دختر بچه راه بیاید. خودمان را برای سفر آماده می کنیم اما به سفر نمی رویم. خودم اما همدست دختر بچه شده ام. به او و خودم وعده داده ام که بعدن مادر را برای رفتن راضی می کنیم. کوله پشتی ِ ام را برای سفر یک روزه آماده کرده ام برای مهیا کردن مقدمات سفر.

سه شنبه-19/02/91-13.40 

آماده سفر بودم. یک دل. اما اینبار آقای خانه (که اعتراف کرد که تحمل دوری ِ دخترک برایش سخت است.) رفتنمان را مشروط  کرد: «که اگر می توانی یک هفته دوری ِ دخترک را تحمل کنی برو.»

سه شنبه- 19/02/91-14.00  

حالا یک دل شده ام برای نرفتن. دختر بچه نشست و با خواهرش یک دل سیر گریه کرد. مادر اما همچنان صبور نظاره کرد. پدر شاد است و دخترک بعد از 3 روز دوری از پدر و تب و بی تابی دوباره یک دختر شاد و بازیگوش شده.

چهار شنبه-20/02/91-11.35


 
 
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦  کلمات کلیدی: بدون لیبل

از سفر برگشته ام. دخترک که در ان چند روز بی حد به من وابسته شده و از گردنم آویزان است را خوابانده ام . کاسه توت فرنگی را گذاشته ام روی میز و برای چشیدن طعم توت های باغچه ی کودکی ام بی وقفه و دانه دانه می خورمشان. همه ی آنچه از سفر و به یادگار با خود آورده ام همین هاست؛ با یک حلقه سی دیِ اورجینال یانی "the essential" سوغات برای آقای خانه. باضافه یک مشت خاطره. اندکی دو دلی و به مقدار زیادی خستگی.


 
 
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱  کلمات کلیدی: دلخوشی ها

وقتی خسته از کار و پرونده های تکراری، شلوغی ِ مترو و شنیدن حرف های خاله زنکی، طی کردن پله های عریض و طویل ایستگاه؛ آن هم در یک ظهر ِ گرمِ اردیبهشتی وقتی همسر جان با یک هدیه غیر منتظره در چنین منظره ای غافاگیرت کرده باشد، باید هم نیشت تا بناگوشت باز شود.


 
چهار به یک!
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥  کلمات کلیدی: روزهای من

کلی برنامه داشتم برای چنین شبی؛ ترتیب مهمانی بدهم و یا دست کم یک کیک آقای ِ خانه پسند بپزم. دیر وقت به خانه می رسیم. دخترک را به پدرش می سپارم و دست به کار می شوم. ضیافت سه نفره ِ مان با یک بسته نودل و کمی قارچ سرخ شده برای تزیینش، خلال سیب زمینی و کمی بال کبابی نیمه آماده در حال برگزاریست. دخترک هم در صندلی اش نشسته و با چند خلال سیب زمینی و چند رشته نودل سرگرم است. «اَدل» با آن صدای منحصرش می خواند: "......there's fire starting in my heart " . آقای خانه با چنگال ضرب می گیرد و خواننده را همراهی می کند. دخترک همراه همخوانی و فریادهای شرکت کنندگان کنسرت، دس دسی می کند و باز آرام رشته ها را دنبال می کند. و من گاهی یک قاشق سوپ دهان دخترک می گذارم و از این ضیافت سه نفره، شام مختصر و خوشبختی که به طرز ساده ای مثه شام ِ امشب ِمان در خانه جریان دارد کیفور می شوم.

+ دو زن خردادی یک مرد اردیبهشتی!...بیچاره مردمژه


 
همه کفش های من!
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥  کلمات کلیدی: دغدغه ها

کفش های تابستانی اسپریت که پارسال مادر سوغات آورده هنوز در کمد جاخوش کرده, آن  جفت راحتی دیگر با نوار های رنگی که مادر برای خودش هم رنگ دیگرش را خریده؛ سه چهار بار بیشتر نپوشیده ام. کفش های پاشنه ده پانزده سانتی که برای عروسی «ط» خریده بودم همان یک شب بیشتر به پا نکردم. تابستانی هایی که از آدیداس خریدم، یا آن کتانی دیگر که در فروش فوق العاده اش خریده ام جمعن سی چهل بار نپوشیده ام. انصافن از کالج چرمی سی و پنج هزار تومانی که از سالیان خریده ام خیلی کار کشیده ام، با این حال آخ نگفته و فقط دهانش کمی کج شده. کفش های عروسکی که مادر «ت» برایم فرستاده را در یک مهمانی زنانه روی فرش پوشیده ام. گرچه بهای گزافی برای کفش های طبی اکو پرداخته ام، اما اصلن احساس راحتی با آنها نداشته ام. با وجود همه کفش هایی که در حال تعلیقند و کفش های زیادی که به دلیل دِمُده شدن یا مناسب نبودن فصل برای استفاده و یا متناسب نبودن با مکانی که رفته ام در کمد بایگانی شده اند؛ من باز هم چشمم گرفتار ِآن کفش های "پاشنه یکسره عسلی-قهوه ای ِ تابستانی"  که دیشب پشت ویترین چرم مشهد دیده ام شده. فعلن برای مبارزه با وسوسه ام کفش را پرو نکرده ام. ببینم در این جدال با نفس من پیروز می شوم یا آن کفش های دلربای عسلی رنگ!


 
clean & clear
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱  کلمات کلیدی: دغدغه ها

لامپ هود آشپزخانه ترکیده. کاکتوس هایم پشه یا نمی دانم شته افتاده. کلی ویروس به جان کامپیوتر افتاده. چاه آشپزخانه گاهی بالا می زند. دچار اضافه وزن شده ام و شش ماه است نتوانستم تصمیم بگیرم پیلاتس بروم یا ایروبیک، باشگاه محل خودمان بروم یا محل خانه پدری. جوش های سر سیاه روی بینی ام رژه می روند. گردنم درد می کند. شمدانی ام گل نمی دهد. کامپوزیت دندانم شکسته...خلاصه کلی به خودم و دور و برم مدیونم. برای رفع دین از کامپیوتر شروع کرده ام، یک فرمت اساسی انجام داده ام و یک آنتی ویروس جانانه رویش نصب کرده ام. یک مایع چاه باز کن برای چاه آشپزخانه خریده ام. معاینه دندان انجام داده ام و برای هفته آینده برای ترمیم وقت گرفته ام. یک طب سوزنی برای رفرش و رفع درد های عضلانی ام برای ماه آتی وقت گرفته ام. یک لایه بر دار برای جوش های سر سیاه خریده ام. برگ های زرد شمعدانی را چیده ام...هنوز به یک لامپ برای هود نیاز دارم. کمی سم یا تعویض خاک برای کاکتوس ها. انتخاب یک باشگاه برای چربی سوزی و تناسب اندام، حال پیلاتس یا ایروبیک. محل خودمان یا محل مامان اینا...

دِین های جسمی را که ادا کنم؛ هنوز روحم است که نیاز به رفرش، فرمت، سم زدایی. نصب یک آنتی ویروس قوی. بعضی قسمت ها ترمیم، یک جاهایی تعادل و شاید یک لایه برداری اساسی داشته باشد!


 
 
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠  کلمات کلیدی: فقط خواستم بگم هستم

نوشتنت نمیاد. وقتی میاد ایرانسل قعطه. شارژ ای دی اس ال تموم شده. ای دی اس ال که شارژ می شه، دخترک بیدار می شه و پر انرژی توقع کلی بازی داره. فعلن همین!


 
!sepration
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤  کلمات کلیدی: من و دخترم

چیزی به یک سالگی دخترک نمانده و این روزها وقت شیطنت های بی حد و حصر اوست(البته بهتر است بگویم بازیگوشی). روزهایی که مثل امروز خانه می مانم و کلی کارهایم تلنبار شده و وعده سبزی پلو ماهی را هم برای ظهر به اهل منزل داده ایم با وجود دخترک کاری از پیش نمی رود. دلم را یک دل می کنم و دخترک را به همراه وسایل و خوراک هایش حاضر می کنم تا دو ساعتی منزل مادربزرگش بفرستم و به کارهایم برسم، با سلام و صلوات در صندلی اش می نشانمش و منتظرم هر لحظه که مرا کنارش نبیند لب وربچیند و گریه اش در آید. می بوسمش و برایش دست تکان می دهم و وقتی با آرامش دستهای کوچک و انگشتهای مینیاتوری اش را به معنی "بای بای" به همراه نگاهی فاتحانه برایم تکان می دهد؛ بغضی گلویم را می گیرد. حالا حسی غریب وجودم را گرفته. حسی توام از رضات و شکایت. شکایت از دست کم یک نگاه ملتمسانه که «مامان کنارم بمان!» و رضایت از استقلالی که خیلی زود دخترکم آن را فرا گرفته. البته از من!


 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠  کلمات کلیدی: بدون لیبل

حقیقتن رخوت بهار آنقدر در وجودم رخنه کرده که با وجود تازگی سال؛ شروعی که باید دوباره شود و نفسی که باید تازه باشد، مثل شاخه هایی سستی که دستِ سبز بهار بخواهد خشکیدگی را از تنش بدرد و جوانه های وجودش را بیرون بکشد؛ درد می کشم. 

سال نو شد و من منتظر یک عالمه تغییر بودم. در خودم. هیچ چیز در من عوض نشده. هنوز همان قدر زود رنجم. هنوز به سرعت عصبانی می شوم. هنوز گاهی از خود راضی. بعضی وقت ها هم لجوج. به ندرت کینه ای. خوشبختانه خسیس نبوده ام و به خاطر ندارم حسد ورزیده باشم. گه گاه غرور جلوی پایم سنگ می اندازد و گاهی رذالت هایی به خرج داده ام. 

رخوت اول بهار را بهانه کرده ام تا به خلقی که باید همراه با خانه تکانده می شد و تکانده نشد و خستگی را مثل کوهی روی شانه هایم جا گذاشته نیم نگاهی بیاندازم و در رفتارم کمی تامل کنم(!). غرور را در کمد پنهان کنم. عصبانیت را دور بیاندازم. پوستم را کلفت کنم و کمتر نازک نارنجی باشم. کینه ها را بشویم. از لجاجتم بکاهم. بعضی خودخواهی ها را نادیده بگیرم.

محض احتیاط همه خوهای منفی را نمی روبم. بعضی هایش آدم را دلچسب تر می کند!

 


 
 
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸  کلمات کلیدی: بدون لیبل

امسال تصمیم گرفته ام مسائلی که در زندگی قادر به حل کردنشان نمی باشم؛ مثل یک شربت تلخ در لیوانی بریزم. چشم هایم را ببندم. بینی ام را بگیرم و بگویم "ن" این شربت تلخ است اما خوردنش ضرورری ست، بعد یک نفس بنوشمش. مثل همین دید و بازدید های عید. بروی، نگاههای سنگین آقای خانه را باید متحمل شوی. نروی پشت چشم ِ نازک بازدید نشوندگان!


 
"بی هم تا"
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳  کلمات کلیدی: روزهای من

هدیه دادن را همیشه دوست داشته ام. همینطور هدیه گرفتن. حالا امسال که اولین عید دخترک است و تمام توجهات معطوف ایشان؛ گرفتن یک هدیه اختصاصی از چیزهای ِ کوچکی که زیاد دوستشان دارم، کودک وجودم را پر می کند از خوشحالی. یک کیف لوازم آرایشی طلایی رنگ که حاوی "یک سررسید کوچک رنگی، دو عدد لاک، کاغذ های یادداشت چسبی ِ رنگی، لوازم بهداشتی پورتال(در ابعاد کوچک و قابل حمل)." اینها همه شاید از نظر هدیه دهنده ناقابل باشد، اما برای من یک دنیا می ارزد.


 
فال کف!
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢  کلمات کلیدی: بدون لیبل

دیر وقت از دید و بازدیدهای نسبتن اجباری به خانه بر می گردیم، بوی نامطبوع سبزه در خانه که هوا در آن جریان نداشته پیچیده ست. دخترک را توی تختش می خوابانم. سبزه ها را آب می دهم و در خنک ترین  قسمت خانه می گذارم. خانه همچنان همان بو را می دهد. بار از کم خوابی بی خواب شده ام. به آشپزخانه می روم. ادویه های تازه را در ظروفشان می ریزم. نوبت به قهوه هایی می رسد که آقای خانه -که مشغول دیدن یکی از فیلم هایی است که در هارد اکسترنالش برای تعطیلات پر کرده- به دقت خریده است. قهوه ترک که کیسه اش پرس نشده، پخش زمین و هوا می شود. جارو به زمین نرسیده اشکالی که کف زمین ِ خیس ترسیم شده توجه ام را جلب می کند. «یک زن می بینم که بین در خونه ایستاده. گمونم بین خونه موندن و بیرون رفتن دو دل شده. یه مرد که نگاهش به اون بیرونه. و یه بچه که یه نگاهش به زن و یکی به مرده. یه سینی هم می بینم که یه لیوان کوچک چای به دو لیوانش اضافه شده. یه خانواده رو می بینم که برای پیدا کردن خوشبختی کلی کلنجار میرن....» . حالا کف آشپزخانه را شسته ام و دیگر خبری از بوی نامطیوع سبزه در خانه نیست. بوی قهوه است که شامه ام را پر کرده و مرا بی خواب تر.


 
مهمانی به سبک ما!
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱  کلمات کلیدی: خاطره ها

مانده بودم شام شب عید را خانه پدری برویم یا منزل خانواده همسر؛ "ناچارن" که نه "با جان و دل" تصمیم گرفتیم آنها را برای شام میهمان خانه کوچکمان کنیم. از ساعت یک ظهر که تصمیم گرفتیم مهمانی کوچک را راه بیاندازیم، تا همین نیم ساعت پیش گمان نمی کنم یک ثانیه هم نشسته باشیم. دخترک هم که امشب نه خواب داشت و نه خوراک. حالا پدر و دختر هر دو روی تخت ولو شده اند. و من از فرط خستگی خوابم نمی برد. خانه دوباره یک تکان کوچک می خواهد و گمان کنم هیچ کدام نتوانیم سال را بیدار تحویل کنیم. من اما همه این خستگی ها به لحظاتِ خوشی که کنار هم گذراندیم را با جان و دل می خرم.


 
24!
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

هر سال، روز آخر سال که از راه می رسد بلوای عجیبی در دلم برپا می شود. این آخرین روز از سال نود هم دارد این تجربه برای سی و خورده این سال باز تکرار می شود...

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شده ام. سبزه های عدسم که حالا حسابی کپل شده و قد کشیده اند را آب داده ام و رو به نور گذاشته ام. پرده ها را کمی کشیده ام. سفیدی برف روی تمیزی خانه ام را کم کرده. صدای سوتِ کتریِ در حال جوش فضای سرد اتاق را گرم کرده. شعله های آتش اجاق دیواری زبانه می کشند. کسی در طبقه بالا در حمامش آواز می خواند. و من ترانه "برف اومده" را که اغلب برای دخترک می خوانم زیر لب زمزمه می کنم...

کم و کسر وسایل هفت سینم را نوشته ام. نمی دانم(!) هفت سینم را فیروزه ای بچینم یا قرمز و طلایی. شام شب عید را خانه خودمان باشیم یا خانه یکی از مادر ها. ماهی قزل آلا بگیرم یا ماهی سفید. و باز زیر لب زمزمه می کنم "ای کاش همه ندانسته هایم به این راحتی و مثل آب خوردن حل می شد."....

تقویم سال نود را باز می کنم. آخرین صفخه را می آروم. مثل هر سال خاطرات خوبم را مرور می کنم و سعی می کنم خاطرات بدم را با تقویم دور بی اندازم. به اعبارتی شیفت-دلیتشان می کنم...

برای دخترک یک سبزه انداخته ام. پدرش قرار است یک ماهی قرمز هم به نیت او به تنگ بیاندازد. می خواهم کفش و لباس ها نو به تنش کنم.  بعد از سی و خورده ای سال که برایم خاطره ساخته اند؛ حالا نوبت من است که برای یک نفر خاطره بسازم...

لیست خریدم را نوشته ام. منتظرم تا آفتاب دست و دلبازی کند و دل یخ ها را آب کند. و من به دل بازار بزنم. اتفاق های بیرونی را(سبز شدن,تازگی و شور هیجان) را به دلم تعمیم دهم. کهنگی ها را دور بریزم و اجازه دهم بهار از دلم عبور کند اما در هر فصلی با من بماند...

پ.ن: شنبه یک خاطره خیلی خوب به همت دو تا عزیز برام ساخته سد..دیدار دو تا از دوستان مجازی ام که حالا یکی از بهترین دوستان واقعی ام شده اندقلب


 
 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

کم کم َک خانه تکانی ام دارد تمام می شود، همه جای خانه برق می زند، پرده ها نرم و تمیز آویزانند. حتی کابینت سه کنجی که شش سال فرصت مرتب کردنش را پیدا نمی کردم؛ مرتب شده، بوی تمیزی در تمام خانه به طرز دلچسبی پیچیده. پرده ها را کشیده ام، آفتاب -شفاف تر از همیشه- خودش را روی قالی پهن کرده، آسمان صاف است. ابر نیست. جا ادویه های تازه که خودم را مهمانشان کرده ام منتظرند تا با ادویه های تز و تازه؛ تازگی را مهمان لحظه هایمان کنند. حس غریبی دویده بین لحظه هایم. شاید این همان بهار است که دوان دوان می آید.


 
بهار اومد با یه بغل جوونه*
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: خاطره ها

بهار بهـــــــــار زنده باد ناصر عبداللهی با دل آدم چه ها که نمی کنه!

* بخشی از ترانه بهار بهار


 
همه ی گل هایِ من
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی:

گل همیشه بهارم

شعمدانی،کالانکا،امپیشن یا حنا مهمان ها تازه

آخر سر ما هم شمعدانی دار شدیم!

شمعدانی یه زاویه دیگه

 

سبزه عدس و ماشم!

عدس ها حسابی قد کشید اما کچلمژه


 
کابوس
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی:

پایم را که از آنجا بیرون گذاشتم برای رسیدن به خیابان باید یک سرازیریِ خاکی را طی می کردم، از سرازیریِ اول که گذشتم دوباره به یک سرازیری با شیب تند تری رسیدم. به خیابان که رسیدم؛ خیابان حاشیه نداشت، پیاده رو نداشت. راهی پر از سنگ و خاک. یک مسیر باریک که کیسه هایی نایلونی شبیهِ کیسه های برنج راه را گرفته بود. کیسه ها پر بود از قند های شکسته. من غریبی ام کرد. برای فرار باید روی کیسه قند ها راه میرفتم. روی پستی و بلندی هایی که زیر پاهایم قرچ قرچ صدا می داد. آدم ها همه مرد بودند. مردهایی شال به سر. شبیه افغان ها. من از همه شان می گریختم. مفّری پیدا نمی کردم. بر می گشتم.  دوباره همان آدم ها و همان کیسه های قند. قلبم داشت از جا کنده می شد. زبانم بند آمده بود. هی زیر لب چیزی می گفتم اما صدایم در نمی آمد. با تمام توانم صدایش کردم. اسمش را خواندم. چشم هایم را که باز کردم. دخترک آرام کنارم خوابیده بود. خدا را شکر کردم، اما دیگر خوابم نمی برد!


 
سه دو یک!
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: بدون لیبل

تمام حرف های نصف و نیمه این یک هفته در باکس مطالب قبلی ام پیش نویس مانده، سبزه عدسم کچلی گرفته و ماش هایم سبز نشده، کفش های نو ام که برای عروسی "ط" خریده ام پاهایم را زده، دخترکم باز آب بینی اش راه افتاده، خانه ام همچنان تکانده نشده، تغییراتی که برای سال نو برای خانه نقشه اش را کشیده ام انجام نشده، بعضی چیزها بلاتکلیف مانده، حجم انبوهی از کارها ناتمام مانده و بغضی نشکسته در گلویم مانده.

حالا در این روزهایم که تقرین همه چیز ناتمام مانده، در اسفندی که مثل باد از کنارم در حال گذر است، دلم می خواهد کلید پازِ زندگی را برای لحظاتی بفشارم، با یک دم عمیق هوای تازه را ببلعم و تازگی را با تمام وجود بدمم.

و بعد زندگی را روی دورِ کند بگذارم ،دندان های دخترک را که در حال رویش است دانه دانه بشمارم، دانه های دوباره ای نم کنم، منتظر جوانه دادنشان بنشینم، و کتاب های تازه ای را که هدیه گرفتم ام با تمام کتاب های ناخوانده بخوانم.

بعدترش دورِ تند را بگذارم برای رشد سریع سبزه ها، قطع شدن آبریزش بینی ِ دخترک و خانه تکانی.

آن وقت یک پلی بک از سال بگبرم، آلبوم های خانوادگی را ورق بزنم، خاطراتم را مرور کنم و یک دلِ سیر اشک بریزم. 

 خب حالا می توانم زندگی را روی استندبای بگذارم و بعد از روشن شدن تکلیف چیزهای بلاتکلیف، رکورد زندگی را بگیرم.


 
شادی با طعم های جورواجور!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی: بدون لیبل

شعبهِ چهل و هشتم از بستنی شاد افتتاح شده و من یک اسکوپ هم بستنی ِ شاد نخورده ام، امروز تصمیم گرفته ام هر طور شده کنار یکی از شعبه هایش ترمز بزنم و تکه ای از این شادی ِ یخ زده را بچشم. هر کدام از شعب که مسیرم بود گذر کردم. از دور که میدیدی هزار تا آدم پشت هر یخچال منتظر نشان دادن طعم های مورد علاقه شان بودند(!). نزدیک که میرفتی کمتر به نظر می رسید. دست آخر یک جا ترمز زدیم. با آقای  عین پیاده شدیم و کناری ایستادیم تا نوبتمان شود، بی آنکه نوبتی گرفته باشیم. من اما با تمام اشتیاقم به خوردن تکه ای از بستنی با دیدن همه ی جمعیت فریبنده راهم را کشیدم و رفتم. امشب من اسکوپی هم از بستنی ِ شاد نخورده ام؛ حتی اپسیلونی بستنی ِ شاد نخورده ام.اما در اوج تلخی ها شادی های زیادی در زندگی را چشیده ام. گاهی تلخی را به نرمی ِ کره آب کرده ام. گاه طعم کلاسیک ِموکا را چاشنی ِ زندگی ام کنم. و گاهی طعم ملس انار ناخوانده خودش را جا کرده. گاهی حتی با طعم تلخ بادام سوخته و یا طعم تند زنجبیل شاد شدم. گاهی شکلات تلخ هم زندگی ام را شیرین کرده. من حتی طعم گس دارک انار را چشیده ام.  لحظاتی هم طعم های فانتزی ِ کیت کت و اسنیکرز شادی بخشم بوده. یک وقتایی هم جز طعم های قدیمی زعفران و دارچین چیزی نتوانسته شادی را مهمان حتی یک لحظه ام کند. من شادی را با طعم های مختلفی چشیده ام؛ مثل امشب که بعد از بوسیدن  گونه آقای همسر و سفر به خیر گفتن شادی با طعم توت فرنگی زیر پوستم نشست.


 
دهم ِ اسفندی دیگر!
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

نشسته ام اینجا و چند برش از پیتزای سردِ دیشب را در بشقاب گذاشته ام و با ولع صفحه ها را بالا و پایین می کنم و می خوانم, دخترک کنار مادربزرگش که آلوهای بخارا را در مایه کوفته ها می گذارد و گردشان می کند؛ یک ور دراز کشیده و هی از زیر یک میز به میز دیگری می رود و از موانع (بالش)رد می شود و کلی ویراژ می دهد. من برشی از پیتزا را بر می دارم و به خانه ام که هنوز نتکانده ام فکر می کنم. حمید جبلی می خواند:«گلپونه، نعنا پونه...خدای ِ من مهربونه...به من یه بچه ای داده...گل داده غنچه ای داد....» و از شنیدنش غرق لذت می شوم. دخترک همچنان یکه تاز سینه خیز به سمت کاغذ های باطله می رود و برای خوردنشان نقشه می کشد و من به اضافه وزنم فکر می کنم.

صفحه بلاگ سابقم را باز می کنم و یک پست را اتفاقی انتخاب می کنم. عنوانش"دهم اسفند" است(!). کمی فکر می کنم تا به خاطر بیاورم چه روز ِ خاصی بود که عنوان را تاریخ زدم(!). به خاطر می آورم، ناچارن از فکرش می گذرم و لحظه های آن روزها را مرور می کنم و کلی هم دلم برای آن روزهای پیش مادرانه تنگ می شود.

الان روی تخت دراز کشیده ام. دخترک کنارم خوابش برده است. برش های پیتزا در ظرف خشکیده و من همچنان به خانه نتکانده ام و کارهای پیش رو فکر می کنم.

پ.ن:شاید به رسم بلاگ سابفم باز گاهی چشم هایم را ببندم و زندگی را با بوها لمس کنم.


 
اندر احوالات مادر بودن!
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩  کلمات کلیدی: مادرانه هایم

در یک ماهگیِ دخترک گفته بودم:«مادر بودن کار سختی است. باید مادر باشی تا بفهمی چه می گویم». و خیال می کردم شرایطِ خاص آن روزها، روزها را برایم سخت کرده.

و حالا فارغ از شرایطِ آن روزها، باز هم اعتراف می کنم مادر بودن سخت است. و مادر بودن در روزهای سخت سخت تر هم می شود.

حالا وقتی خیال می کنم در این روزهای سخت کارها را به همان خوبی که باید انجام دهم، انجام داده ام. دنیای درون و بیرونم را تفکیک کرده ام و منویات درونی ام را بروز نداده ام. به جای عکس العمل به عمل های دیگران عمل از خود نشان داده ام. وقتی به خیال خودم دلتنگی ام را پنهان کرده ام و آنجایی از روحم که می لنگد آتلِ نامرئی بسته ام. حتی وقتی غذاهایم خوشمزه تر از قبل از آب در آمده و بقیه به ظاهر به به و چه چه کرده اند. و نهایتن ان وقت که خیال کرده ام همه چیز به طرز عجیبی خوب به نظر می رسد؛ کاملن اشتباه کرده ام. همیشه یک فرد باهوش کنارم بوده تا دست ِ دلم را بخواند. فردی بوده که مچ ِ نگاههایی را که دزدیده ام بین راه بگیرد.

مادر که هستی عاقله زن درونت شروع می کند خیلی چیزها را یاد بگیرد. کارهایی که برای دخترک سرخوش درونش به همین راحتی ها هم نباشد. اما با تمام سختی هایش تمام تلاشش را کرده تا غصه ها، بغض ها، دلتنگی ها، گله گی ها و گاهی شادی ها در یاخته هایش پنهان کند. ولی همین برق نگاهها، خمِ ابروها، خنده چشم ها و خیسی مژه ها اغلب تمام تلاشت را به باد می دهد و دلش را لو می دهد.

و امروز بعد از گذشت چیزی نزدیک به نه ماه بدون اغراق اعتراف می کنم مادر بودن را با تمام سختی هایس دوست دارم. باید مادر باشی تا بفهمی چه می گویم!

و شاید چند ماهِ دیگر باز هم بگویم به خاطر شرایط آن روزها، روزها به نظرم سخت می آمد.


 
مهمان های تازه وارد ِ کوچک خانه ِما
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧  کلمات کلیدی: فقط خواستم بگم هستم


 
 
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: بدون لیبل

راننده مدام حرف می زد, از این در و از آن در می گفت, یکی از مسافران که مرد سالخورده ای بود یکباره سکوت را شکست و گفت:

بدبخت آن کسی که گرفتار عقل آمد      خوشبخت آنکه کره خر امد و الاغ رفت (!)

راننده خنده بلندی سر داد و یکباره سکوت در فضا جاری شد.


 
 
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی: دلتنگی ها

یک روز عصر از آن روزهایی که دلت حسابی گرفته باشد و بغض مثل کلیپسی که به موهایت زده باشی گلویت را محکم گرفته باشد ؛ همسر زنگ می زند و می گوید: «آماده باش برویم نمایشگاه گل و گیاه.» و تو هی این پا و آن پا کنی برای نرفتن, سرماخوردگی بچه را بهانه کنی و مادر بگوید بروید من نگهش می دارم.

می رویم. بعد از چند ماه دو نفره. حس خوبی با شنیدن ترانه ای گلویم را شل میکند. به نمایشگاه که می رسیم بر خلاف همه نمایشگاههای گل و گیاه خلوت است و همه با بسته های تبلیغاتی و کاتالوگ بیرون می آیند. توی دلم می گویم نمایشگاه را اشتباه آمدیم. به سالن ها که می رسیم. به همسر جان می گویم نمایشگاه گل و گیاه است یا کشاورزی و ادواتش. بعد دوتایی پغ می زنیم زیر خنده.

می رویم داخل سالن ها. ماشین های شن کش و چمن زنی و لودر را تماشا می کنیم. گلخانه ای برای خانه ویلایی نداشتهِ مان طراحی می کنیم. تصمیم می گیریم گلدان های کوچکی بخریم و بذر سبزیجات در آن بکاریم. و به زندگی با تمام پیچیدگی هایش بخندیم.

برگشتن سری به فروشگاه لوارم قنادیِ مورد علاقه ام میزنم. کمی آرد و تعدای قالب می خرم و برای کیک تولد پدر نقشه می کشم.

حالا دور هم نشسته ایم. راه گلویم باز شده و چای و شیرینی برنجی می خوریم.

 


 
شیرینی ِ روزهای تلخ
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

بعد از چند روز ِ پر استرس و نگران کننده و چند شبْ بی خوابی, یکی از چیزهایی که می تونه نیرو های تحلیل رفته را برایم جبران و انرژی های ذخیره شده ام را بازیابی کند, ترتیب یک دسر یا شیرینی ِ خوشمزه است....


 
از حاشیه های زندگی!
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: من و دخترم

تمام شب پاهای کوچک دخترک را به صورتم چسبانده ام.

صبح به اجبار ِ کارهایی که نمی توانستم به وقت دیگر موکولشان کنم از خانه بیرون زده ام به این نیت که قبل از دو ساعت به خانه برگردم و کنار دختر تب دارم بمانم. با احتساب خاموش شدن ماشین و استارت نخوردنش, برنامه های پیش بینی نشده, جلسه فوری و ترافیک ؛ دو ساعت و نیم بیشتر از زمانی که پیش بینی کرده بودم به خانه رسیدم.

به خانه که می رسم بی وقفه به دخترک که با چشم های قرمزش التماس می کند شیر می دهم. دخترک را نگه می دارم تا همه غذایشان را در آرامش نوش جان کنند. سوپی را که مادر برای پدر که سرماخوره است پخته با سوزش گلو می خورم. کاری را که از دفتر به خانه آورده ام و تا ساعت 4 باید تحویل دهم انجام می دهم. سعی می کنم دخترک را بخوابانم تا همه راحت بخوابند که موفق نمی شوم. دوش می گیرم و دخترک را دکتر می برم.

الان دخترک را با تمام توان خوابانده ام.لحاف را رویش کشیده ام. تکه های پراکنده ام را جمع کرده ام و اینجا نشسته ام. و شب وقت خواب می دانم باز وسوسه خواندن کتاب بی خوابی ِ شب های گذشته را نادیده می گیرد.

بعد نوشت:این پست ساعت 11.17 دقیقه به ثبت رسید!


 
← صفحه بعد